خرید بک لینک
توی فضای نیمه روشن کافهای نشسته ام. روی میز قهوهای رنگی که با پارچه گلدار به سبک عاشقانهای پوشانده شده، دفتر آبی رنگم را کنار فنجان سفیدی که پر از قهوه سیاهی است جا داده ام. بوی تلخ قهوه ضربان قلبم را تشدید میکند. در کافه ای که من دوستش دارم دودپراکنی آزاد است. انگار همه می آیند اینجا که دود بخورند و بروند. من هم مثل همه آن مردمان دود دوست کنار پنجره کافه نشسته ام و هوای عصرگاهی بیرون را تماشا می کنم. سیگارم را آتش می زنم و با دستی خم به دهانم می رسانم و پوک عمیقی می زنم تا دود سیگارم به مشام دود دوستان برسد! هوای غزل کرده ام و فی البداهه می گویم: غزل

برچسب: نویسنده: ایلیا نصیری تاريخ: يکشنبه 16 آبان 1395 ساعت: 14:08

صفحه بندی